بوی عید همه جا پیچیده است، درختان از حالا شکوفه زده اند، میوه فروش های تکیه تجریش سبزه های عیدشان را سبز کرده اند و ماهی های قرمز را در درون تشت های بزرگی ریخته اند. شلوغی بازار نفست را می گیرد. همه در حال خریدند. این روزها کم نیستند افرادی که این خرید کردن های پایان سال مردم را به باد انتقاد می گیرند. چه انتقاد مزخرفی. دلم می خواهد بودی و با هم در این بازار شلوغ می رفتیم و در این جمعیت غرق می شدیم. من کیفم را محکم می گرفتم و تو آن دوربین بزرگت را. لحظه به لحظه می خواستی از همه چیز و همه کس عکس بگیری. سعی می کنم از زاویه چشم تو بازار را ببینم. کار مشکلی است ولی جالب... رفتن در قالب تو ... .
هر سه پس از مدت ها دور هم جمع شده اند. می خواهند چای بخورند و گپ بزنند. "سیندرلا" چاق شده است و موهایش را در بالای سرش به حالتی زیبا جمع کرده. زیر چشم های "دلبر" چروک های ریزی دیده می شود و اگر به دست هایش دقت کنی اندکی می لرزند. "ماریای اشرافی" همانند گذشته لاغر و کشیده است با این تفاوت که عینک ظریفی روی چشمهایش گذاشته و موهایش کاملاْ سفید شده اند.
"سیندرلا" از تفاوت های فرهنگی و طبقاتی اش با شاهزاده گله مند است. پس از این همه سال زندگی هنوز نمی داند چرا با یک نگاه او و شاهزاده عاشق هم شدند. این روزها به این نتیجه رسیده است "اولیور تویست" شاید گزینه بهتری نسبت به شاهزاده برایش بوده است... حداقل از یک قماش بودند، بر هردویشان ستم می شده و در نهایت کسی چیزی برتر از دیگری نداشته.
"دلبر" ابراز می کند کاملاْ حرف دل سیندرلا را می فهمد. زمانی که پرنس زیبای این روزهایش "دیو" بوده است، از هیچ تلاشی مضایقه نمی کرده تا بلکه او را شاد کند و توجه اش را جلب کند. اما این روزها پرنس زیبای مو خاکستری نه تنها دیگر تلاشی برای دلبر زیبای قدیمش نمی کند، بلکه شب ها دیرتر به خانه می آید و آرام تلفنی حرف می زند و ... . دلبر نمی داند چرا تصمیم گرفتند "دیو"ی را که به آن سختی عاشقش شده بود مبدل به یک پرنس زیبا کنند. او "گوژپشت نتردام" را به دیوی که زیبا شد ترجیح می دهد.
"ماریای اشرافی" که همه فکر می کنند از بودن در کنار "رابین هود" بسیار خرسند است، قطرات اشکش را از زیر عینکش پاک می کند. از اجاره نشینی خسته شده است. از اینکه غذای مختصر شب ها را باید با چند مهمان ناخوانده تقسیم کند غمگین است. به دوستانش می گوید همسر مناسب او "شاهزاده"ی سیندرلا بوده است و نه رابین هود.
همگی به این نتیجه رسیده اند که زندگی شان را نویسنده داستانشان به این روز انداخته است. نویسنده ای که آنها را آفرید و در خلق ماجراهای آنها خرق عادت کرد تا از این راه مشهور شود ... کتابهایش چاپ شوند ... از کتاب هایش فیلم بسازند و ... . با خودشان می اندیشند آیا نویسندگانشان هیچ گاه حالِ امروز آنها را در نظر خود تجسم کرده اند؟؟ آیا شروع خوب داستان هایشان الزاماْ پایان خوبی را رغم زده است؟
صدایِ نگاه را تا به حال شنیده اید؟ همان صدایی که صدا ندارد .... همان که حتی از پشت سر نیز حس می شود... همان که در خواب گاه می شنوید و در پی آن چشمتان را باز می کنید تا ببیند کیست که چنین خیره نگاهتان می کند ... چه حسی است حس صدای نگاه؟؟
روبروی آیینه ایستاده است. تقریباْ تمام لباس های کمدش را در آورده و روی دسته مبل کنار آیینه انداخته. در اتاقش آیینه قدی ندارد، تنها یک آیینه کوچک به دیوار کوبیده شده که برای آنکه صورتش را در آن ببیند باید کلی عقب و جلو برود تا در موقعیت مناسبی قرار بگیرد.
می داند کسی خانه نیست اما باز محض احتیاط و برای اطمینان بیشتر به اتاق ها و آشپزخانه نگاهی می اندازد. دوباره می آید و روبروی آیینه می ایستد. پیدا کردن شلوار اصولاْ برایش بسیار راحت تر از پیدا کردن یک بلوز یا تی شرت مناسب است. چند تا از شلوارهایش را امتحان می کند. در حین عوض کردن شلوارها اصلاْ به آیینه نگاه نمی کند. شلوار جینش را انتخاب کرده است. حالا قسمت سخت ماجرا شروع می شود. باید بلوزی انتخاب کند که چربی های لایه لایه پهلوهایش را بپوشاند و شکمش در آن اندکی کوچکتر نشان داده شود و کمی بلند باشد تا اگر خم شد باسن بزرگش دیده نشود. چند تایی از تی شرت ها را می پوشد و در می آورد، از هیچ کدام راضی نیست. سراغ پیراهن ها می رود و دوباره و دوباره امتحان می کند. بهتر از تی شرت ها هستند. صندلی بر می دارد و می آید جلوی آیینه می نشیند. می خواهد ببیند در حین نشستن شکم، پهلوها و سینه هایش چطور به نظر می رسند. از آن روز که عمویش گفته پسر جان اگر با همین اوضاع پیش بروی باید بزودی برایت کرست بخریم، مشکلی به مشکلات قبل افزوده است. با اینکه پیراهن هایش را بزرگترین سایز موجود در بازار می خرد اما باز هم می بیند که دکمه ها در حالت نشسته دارند از جا در می روند.
دوست دارد از ایران برای همیشه برود، شنیده است در خارج فروشگاه هایی وجود دارد مخصوص آدم های خیلی خیلی چاق، پر از لباس هایی از همه نوع و همه رنگ. وقتی از آنجا لباس می خری دیگر خودت هم نمی فهمی چاقی چه برسد به دیگران.
یکی از پیراهن ها به نظرش آزادتر از بقیه است. پیراهن هیچ تناسبی با شلوارش ندارد. مجدداْ به سراغ شلوارها می رود. شلوار مشکی رنگش را این بار امتحان می کند. صورت سفید تپلش قرمز شده است و دارد نفس نفس می زند. همچنان ناراضی است. فکر می کند اگر کت طوسی رنگ مدرسه اش را نیز بپوشد، بهتر می تواند چاقی اش را بپوشاند. کت را می پوشد دوباره به آیینه نگاه می کند. شبیه هیچکدام از دوستان هم کلاسی اش نیست. تصمیمش را گرفته، حالا که شبیهشان نیست نباید به مهمانیشان برود.
صندلیی را که می خواهد بر دارد نمی داند چه اتفاقی می افتد که صندلی به آیینه می خورد و صدای برخوردش با سرامیک های کف و خورد شدنش خانه را بر می دارد. لبخند می زند.
یکسره دارد حرف می زند، به حدی که چاییش یخ شده و مجبورم از نو برایش چایی بریزم. با آب و تاب فراوان از مراسم خواستگاری راحله تعریف می کند و هیچ نکته ای را از قلم نمی اندازد. خواستگار ایرانی است.
با خودم فکر می کنم تمییز کردن شیشه ها کار خودم است.
حالت خاصی به خود می گیرد و می گوید:"این کجا و آن کجا". منظورش همسر قبلی راحله است که هم قوم خودشان بوده و پس از ۵ ماه زندگی مشترک فوت شده است.
امیدوارم کابینت ها را حداقل برایم بشورد.
خواستگار فعلی در روستایی در شمال ایران زندگی می کند و دو بار ازدواج ناموفق داشته است. همسر اولش طبق معمول خائن بوده و همسر دومش غشی. هیچ کدام هم به اندازه راحله زیبا نبوده اند.
کمی پشیمان شده ام از آمدنش، ولی چاره دیگری نداشتم. شب ها با دستهایم مشکل دارم. گاهی دلم میخواهد شب موقع خواب دستهایم را در بیارم کنار تختم بگذارم و پس از یک خواب بدون درد، صبح مجدد آنها بر سر جایشان قرار بدهم.
خانواده خواستگار که خانه دو طبقه شان را ۷ میلیون خریده اند، در ابتدا گفته اند طبقه دوم را به راحله می دهند و بعد پیشنهاد کرده اند راحله نیز در طبقه اول با آنها زندگی کند تا نیمی از اجاره طبقه دوم را که در حدود ۵۰ هزار تومان می شود به عنوان خرجی زندگی به پسرشان بدهند. پسرشان هنوز کار مشخصی ندارد.
دوباره از اینکه گفته ام بیاید خوشحال می شوم. باید درب تمام کمد ها را تمییز کنم و پارافین بزنم.
خواهش می کند برایش یک چایی دیگر بریزم تا ماجرای شریفه را نیز برایم تعریف کند.
از صبح ۱ بسته آدامس جویده است. هر نیم ساعت یکی. برای آنکه حواسش را پرت کند کلی مسابقه ترکاندن آدامس با حضور خود و چندین رقیب خیالی برگزار کرده. در تمام مراحل مسابقه این قابلیت را داشته است که خود نفر اول باشد اما این کار را نکرده. ترجیح می دهد دلالیلش را برای خودش محفوظ نگه دارد.
به این راحتی ها نمی تواند حواسش را رام کند تا به هر جایی سرک نکشد و دلش را نلرزاند. فکر میکند حالش همچون حال مادری است که پسرش دارد با سرکشی هرچه تمام تر دوران بلوغ را طی میکند. شاید حواسش نیز دارند بالغ می شوند.
دوباره از نو تلاش میکند. با خود می اندیشد اگر در مسابقات ترکاندن آدامس رکوردشکنی کند و جام قهرمانی را ببرد، اخبار ورزشی نشانش خواهد داد یا اخبار ۲۰:۳۰ . مسلماْ ترجیح می دهد اخبار ورزشی. در مصاحبه اش همچون همه مصاحبه های ورزشی صدا و سیما خواهد گفت که این دوره از مسابقات بسیار دشوارتر از دوره های قبل بوده است و رقیبان کاملاْ قوی تر از دوره های قبل ظاهر شده اند. از این طریق اهمیت کار خودش، کل اعضای تیم ملی، رئیس فدراسیون و رئیس سازمان تربیت بدنی دو صد چندان جلوه خواهد کرد.
حواسش با این ترفند ها به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند. پافشاریشان را برای رفتن به جایی که نباید بروند با خشونت بیشتری ادامه می دهند.
فکر می کند آیا در مصاحبه اش وقت می شود از کسی تشکر کند؟
حواسش دارند بر روی اعصاب و تفکراتش سخت می کوبند.
دیگر تصمیم گرفته است از مقابله با حواسش دست بر دارد. چون در نهایت این نبرد به استرس و دلهره ای ختم میشود که اکنون دچارش شده است. باید از این حال بد رها شود. انگشتانش را تا جایی که می تواند در ته حلقش فرو میکند و پس از چند بار عق زدن بالاخره موفق میشود این استرس را به بیرون بریزد.
سبک شده است. می خواهد بخوابد. آنهم بدون هیچ کلنجاری. حواس سرکشش به هر جا که می خواهند می روند و افکار قبلی اش به ادامه مصاحبه شان می پردازند.
خوابش برده است.
قلبش تند تند می زند. تمام حساب کتاب هایش غلط از آب در آمده اند. رژگونه را بر روی تمام صورتش پخش می کند و چمشهایش را بیش از پیش سیاه می کند تا بتواند رنگ پریده صورتش را تا حدودی مخفی کند. جرات باز کردن در و روبرو شدن با واقعیت را ندارد. مهمان ها صدایش می کنند. طنین طپش های قلبش را در مغزش حس می کند.
تمام سعیش را کرده بود تا بتواند برای امشب آبروداری کند. در طول هفته گذشته از خانه خارج نشده بود تا پولی خرج نکند. به سختی توانسته بود با اندک ذخیره پولش مراسم امشب را راه بیاندازد. مراسمی که دیگران بر عهده اش گذاشتند. چایی دم کرده بود و یک کیک کوچک متناسب با ۵ نفر تدارک دیده بود. از میوه و دیگر تنقلات خبری نبود. در مجموع ۶ نفر می شدند. زمانی که در خانه را بروی مهمانهایش باز کرده بود چند ثانیه مرده بود. قطعاْ مرده بود. کم کم بی حسی جای خود را به سرما داد. مهمان ها با سایه هایشان آمده بودند. بکلی فراموش کرده بود در مهمانی بعد از ظهر سایه های مهمان ها به همراه آنها خواهند آمد. نمی توانست مانع ورود سایه ها شود. حتی نمی توانست از حضور بی دعوت سایه ها شکایت کند. مگر می شود به سایه ات بگویی تو با من نیا و در خانه بمان.
از اتاق بیرون آمده است. گرمای عجیبی بدنش را فرا گرفته. دست خودش نیست، نمی تواند به مهمان ها نگاه کند... تا چشمش به زمین می افتد نیز سایه های مهمان ها را می بیند که بزرگتر از خودشان می باشند و حتماْ کیک بیشتری خواهند خورد.
با خودش فکر می کند ای کاش خواب باشم.
کلیه سلول های بدنم امروز دست به یکی کرده اند و اعتصابی عظیم به راه انداخته اند. برخی شعار می دهند و برخی پلاکارد به دست گرفته اند: «زندگی و معیشت حق مسلم ماست»... «ما نیز خسته هستیم» و ... . برخی از سلول ها نیز به قولی می خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند: «بخش خصوصی شدیم، بی کار و بی پول شدیم». سلول های سیاسی نیز قصد کرده اند از این تجمع به نفع خود استفاده کنند: « ن ن گ م ا ن ن گ م ا، .... م ا».
در پی اعتصابات عظیم امروز کلیه ظرف ها را نشسته ام و تمام مدت سعی می کنم نگاهم را از سمت آشپزخانه بدزدم. سلول ها همچنان معترضند.
سرگرمی جدیدی پیدا کرده ام. مقابل پنجره نشستن و زل زدن به ماشین های خاکبرداری، شن کش ها و لودرها که در حال خیابان کشی در زمین برهوت پشت خانه هستند. مقصدشان کجاست نمیدانم. ابتدای مسیر را بسته اند و انتهای آن باز است. از سیل سلول های معترض کم شده است.
همچنان سرگرم هستم. با وجود آنکه کارگرها به نظر زودتر از ساعت کاری رفته اند سرگرم ماشین هایی شده ام که از انتهای مسیر وارد می شوند و امید دارند پس از طی این مسافت خاکی از ابتدا خارج شوند و چنین نمی شود و حالا مجبورند دور بزنند. سلول هایی که شب ها زودتر شام می خورند و می خوابند نیز صحنه اعتراض را ترک کرده اند.
خود را با مرتب کردن لباس هایی که دیروز شسته ام و اکنون خشک شده اند مشغول می کنم. همچنان از ترس این چند سلول معترضی که تا کنون در صحنه حضور دارند جرات رفتن به آشپزخانه را ندارم.
در زمین پشت خانه با وجود آنکه هوا کمی تاریک شده است جوانکی در جستجوی روزی خود است. روزی که تا این وقت عصر یافت نشده است. چهره اش را دقیق نمی بینم. حس می کنم حضور نگاهم را درک کرده است. حتماْ او هم مرا دقیق نمی بیند. به نظر می آید روزی اش را اینجا نیز پیدا نکرده است با این وجود همچنان این اطراف می پلکد. کمی از بلوز بی آستینی که بر تن دارم معذب می شوم. پس از اینکه بلوزم را عوض می کنم و بر می گردم اثری از آن مرد دیگر نمی یابم. کلیه سلول ها دیگر آرام شده اند.
چند دقیقه بعد دارم ظرف ها را می شورم.
اطراف خانه X پر از مدرسه است. هرگاه که برای خرید صبح ها از خانه خارج می شود چند دقیقه ای می ایستد و بچه ها را که عازم مدرسه هستند تماشا می کند. ظهر که می شود مادرهایی را می بیند که قبل از تعطیل شدن مدرسه دور هم جمع شده اند و منتظر بچه هایشان هستند. دوست دارد یک روز او هم برود بین آنها و وانمود کند منتظر بچه اش است. به نظرش این لحظات از لحظاتی که مادری بچه ای را شیر می دهد جالبتر است. احساس می کند در این سن آنها می توانند حرف های یکدیگر را درک کنند و می توانند به اندازه کل دنیا شاد باشند. به نظر می آید X فهمیده است که چرا این روزها بعد از ظهر ها به خرید می رود.
X مدت هاست که احساساتش را سرکوب کرده است و در نتیجه از یاد برده است که از جنس زن هاست. امروز برایش روز عجیبی بوده . زن بودنش گل کرده است...بعد از مدت ها به خود اجازه داده است به جای آنکه عقلش احساساتش را کنترل کند، احساساتش عقل را با خود به گردش ببرند... حسابی شیطنت کرده اند و حالا عقلش از شدت خوشگذرانی کار نمی کند.
تن پرور شده ایم و بی عار. هدف هایمان را از یاد برده ایم. فراموش کرده ایم برای رسیدن به این دنیا چقدر تلاش کرده ایم. از یادمان رفته است که در مسابقه بزرگ ورود به عرصه گیتی و آدم شدن با آن شرایط ابتدایی مان چقدر تقلا کرده ایم تا پیروز شده ایم. آنهم از میان میلیونها اسپرم همنوع مان. نه دستی داشته ایم که شنا کنیم، نه بالی و نه پایی. ما بوده ایم و یک دم کوچک. درست شبیه بچه قورباغه ای که تازه از تخم درآمده است. می دانستیم که ناقصیم. تمام آنهمه سعی و تلاش و تقلا به خاطر آن بوده که میخواسته ایم کامل شویم. خبر داشتیم که برای تمامی این چند میلیون هم نوع ناقص تنها یک نیمه مکمل آن سمت مسیر موجود است، پس رقابت از همان ابتدا شکل گرفته است. بیشترمان با تمام توان وجود ناقصمان شنا کرده ایم. منکر آن نمی شوم که شاید بعضی هایمان به دیگران مسیر را اشتباهی نشان داده ایم و خود را با خیالی راحت و بدون عجله به مقصد رسانده ایم و از همان ابتدا دروغ و دغل را با خود به دنیا آورده ایم و شاید بعضی دیگر نیز آبا و اجدادشان آنقدر پول دار بوده اند که آنها را از بقیه جدا کرده اند و با مراسمی ویژه، در مکانی جدا، نیمه مکملشان را بهشان تقدیم کرده اند. به هر حال بهتر است قبول کنیم که اکثرمان برای آدم شدن خیلی از خودمان مایه گذاشته ایم. اما مسئله اینجاست که پس از اینکه آدم شده ایم، حالا تا چه میزان آدم مانده ایم؟
اوایل پاييز مدرسه راهنمایی دولتی، دخترانه
حال و هوای پاييز همه جا را فرا گرفته است. با دیدن ژاکت ها و کاپشنهایی که دانش آموزان بر تن کرده اند، سرما بیشتر حس میشود.
زنگ تفریح به اتمام رسیده است. همگی در حال رفتن به کلاسهایشان هستند. بحث داغی بین X و دوستانش در جریان است: بحث بوت. X بیشتر شنونده است. اکثر دوستانش قصد خرید بوت دارند، بوتهایی متفاوت از بوت های بچه گانه ای که تا چند سال قبل به پا میکردهاند. هنوز معلم به کلاس نرسیده است. چند نفری در حال تبادل اطلاعات پیرامون مدلهای مختلف و قیمتها میباشند. X همچنان ساکت است و هیچ نظری نمیدهد. معلم وارد کلاس شده و درس را شروع کرده است.
X دلش بوت میخواهد اما از آنجا که از وضعیت مالی خانواده خبر دارد، ترجیح میدهد این مسئله را فراموش کند.
چند هفته ای گذشته است. بوت های جدید بچه ها در حیاط مدرسه ناخواسته بیش از هرچیز دیگر توجه X را به خود جلب میکنند. اکثر بوتها ظاهری مشابه دارند: جنسشان چرمی است و بلندای ساق آنها بین 15 تا 20 سانت است. در قسمت پنجه حالتی گرد دارند و به جای پاشنه در همگی لژ دیده می شود و جالبتر آنکه اکثرشان قهوه ای رنگ هستند. X هم دلش بوت میخواهد.
X که مثلاً دارد درس میخواند، ناگهان به ياد آورده که قبلاً در کیسه کفشهای انباری، بوت های قدیم مادرش را دیده است. به سرعت به درون انباری میرود ، کیسه کفشها را به سختی پیدا میکند و بیرون میکشد و به سرعت بوتها را در می آورد. این بوتها هیچ شباهتی به بوتهای بچه های مدرسه ندارند: جنسشان از جیر است، پنجهای نوک تیز و کشیده دارند. رنگشان مشکی است و دورتادور قسمت بالای ساق آنها از خز پوشیده شده و پاشنهای 3 سانتی و باریک دارند بدتر از همه آنکه شماره بوتها 38 است و شماره پای X 34. اما X دلش بوت میخواهد.
صبح زود است. سرویس مدرسه آمده است اما از آنجا که هوا هنوز تاریک است و اکثر بچه ها خواب آلودند، کسی متوجه بوتها نمیشود. در حیاط مدرسه کم کم مراسم صبحگاهی آغاز میشود. همگی در صف ایستاده اند. X متوجه میشود چند نفری دارند به بوتهایش نگاه میکنند و کم کم متوجه لبخندها میشود. اعتماد به نفسش را از دست میدهد. سعی میکند تا جایی که میتواند شلوارش را پايينتر بکشد، تا روی بوت ها را بپوشاند. اما خزه های دور ساق بوتها اوضاع را خرابتر میکنند و باعث شده اند که پایین شلوار پف کند و صحنه مضحک تری ایجاد شود. X سعی میکند ديگر به آنها نگاه نکند. خود را هر چه سریعتر به درون کلاس میرساند و بر سرجایش مینشیند. با به پایان رسیدن ساعت اول زنگ تفریح به صدا در می آید. X همچنان برسرجایش نشسته است. هر قدر دوستانش اصرار میکنند که که بیرون بروند سر درد را بهانه میکند و از پشت نیمکت بلند نمیشود. اوضاع به همین صورت پیش میرود تا آنکه در ساعت ریاضی معلم برای حل تمرین به پای تخته صدایش میکند. هول میشود و میگوید تمرین ها را حل نکرده است. معلم که زود عصبانی هم میشود از او میخواهد که در هر صورت پای تخته برود و تمرین ها را حل کند. عصبانیت معلم سکوت عجیبی را در کلاس ایجاد کرده است. X گام برمیدارد. صدای پاشنه بوت ها در کلاس طنین میافکند: تق! تق! X با وجود آنکه به هیچکس و هیچ چیز نگاه نمیکند، نمیداند چطور میبیند که همه دارند به پاهایش نگاه میکنند. سریع رویش را به سمت تخته بر میگرداند و به سرعت مسئله را حل میکند. شاید معلم هم موضوع را فهمیده است. پس از حل مسئله به او اجازه میدهد بنشیند. این بار سکوت کلاس به علت ترس از معلم نیست بلکه به خاطر کنجکاوی است. صدای بوت ها در کلاس مجدداً میپیچد. زنگ آخر که زده میشود بدون هیچ معطلی خود را به سرویس میرساند. دوست هم مسیرش که همیشه در سرویس کنارش مینشیند متوجه بوت ها میشود، بلند بلند میخنند و با تعجب میپرسد "چرا اینها را پوشیده ای؟" و باز میخندد. X که تمام وجودش پر از بغض است تنها لبخند میزند.
X دیگر دلش بوت نمی خواهد.
X جدیداً مشغول به کار شده است، از اوایل همین سال تحصیلی، در یک دانشگاه کوچک اما پر از شاگردهای بزرگ. X از همه شاگردانش کوچکتر است. از روز اول که حرف می زند آدم خنده اش می گیرد. حسابی دست پای خود را گم کرده بوده، حتی زمانی که اسمش را از او پرسیده بودند چند لحظه مکث کرده و اسم خود را به سختی به یاد آورده.
X اوایل خوشحال بوده که در این سن و سال هم هنوز خیلی ها میل به درس خواندن دارند اما با گذشت چند جلسه نه درس خواندی دیده و نه علاقه ای. اکنون می داند بیشتر انگیزه ها به دلیل بالا رفتن سمت کاری و افزایش حقوق است. اما با این وجود X همچنان خوشحال است چراکه به عقیده او انگیزه افزایش رفاه برای خانواده اگر با ارزش تر از علاقه به درس خواندن نباشد مطمئناً کمتر نیست. حالا دیگر او نه تنها هول نمی کند بلکه با انرژی دو چندان وارد این کلاس می شود تا سعی کند این دانشجویان که در خارج از کلاس حتی دقیقه ای مطالعه نخواهند کرد، حداقل در ساعات کلاسی مواردی هر چند کوچک را فرا گیرند.
کوزه گلی اش شکست.
همان که در راه سفر خریده بود و فروشنده اصرار داشت که به او اثبات کند این کوزه متفاوت از دیگر کوزه هاست، بیچاره فروشنده نمی دانست احتیاج با این همه تعریف نیست. او این کوزه را از بین همه کوزه ها پسندیده بود و آن را می خواست.
با وسواس فوق العاده خاصی جایش را تعیین کرده بود. اوایل هر روز نگاهش می کرد. تمیزش می کرد و اطرافش را خالی می گذاشت تا جلوه اش از بین نرود. کم کم بدون آنکه متوجه باشد کلید هایش را درون کوزه انداخت. به مرور کتابهایش را اطراف آن چید و نفهمید چه شد که دیگر وجود کوزه را حس نکرد تا آن شب که نمی داند به چه دلیل کوزه افتاد. صدای شکستن کوزه از خواب بیدارش کرده بود. ابتدا ترسیده بود، بعد با دیدن تکه های کوزه عصبانی شده بود، می دانست که کوزه ای را که با آن همه وسواس انتخاب کرده بود مدتی است فراموش کرده. با جمع کردن تکه های شکسته کوزه، دلتنگی جای خشمش را گرفت. تصمیم گرفت کوزه را بچسباند و برای همیشه این کوزه را با خود داشته باشد. پس از این همه سال کوزه گلی در خانه اش جایگاه خاصی دارد. نه آنرا در جای گرم میگذارد که چسبهایش از هم باز شوند و نه در جای سرد که مبادا ترکی به ترکهایش اضافه شوند.
اعتقاد دارد کوزه گلی چسب خورده اش از همه کوزه ها زیباتر است.
X گم شده است. هرچقدر می گردد خود را پیدا نمی کند. نمی داند خود را کجا گم کرده است!! حتی
نمی داند دقیقاً کی گم شده است!! راه بازگشت را نمی داند، چراکه راه رفت را نیز خود طی نکرده است. در نگاهش یک چیز مشخص است: « من، خودم نیستم ».
